موفقیت یک اتفاق نیست

پیامبر اکرم(ص):کسی که گلی را به دیگری هدیه می دهد عطر گل در دستانش باقی می ماند.

قانون جذب یا معجزه 1

تا حالا اسم قانون جذب به گوشتون خورده؟ مطمئن هستم که حداقل یک بار در زندگیتون از این قانون استفاده کردید اما شاید بطور ناخوداگاه.اکثرا ما این قانون را می شناسیم اما باید یاد بگریم که از ان بطور اگاهانه استفاده کنیم.

پیشنهاد می کنم حتما این مطلب رو بطور کامل و جدی دنبال کنید تا معجزه ای که سالها منتظرش بوده اید در زندیگیتان اتفاق بیافتد.

و اما قانون جذب:

قانون جذب به ما می گوید که شما به هر چیزی که می خواهید می توانید برسید فقط باید بخواهید که به ان چیز برسید و ایمان داشته باشید که به ان خواهید رسید.

قانون جذب به ما می گوید مهم نیست که چیزی را که می خواهید چقدر بزرگ (در حد رویا) یا چقدر کوچک (یک فنجان قهوه) است شما می توانید تمام چیزهایی را که می خواهید داشته باشید فقط باید بخواهید که ان چیز را داشته باشید و کائنات به درخواست شما پاسخ خواهد داد.(واقعا چه چیزی می خواهید: 1 میلیارد تومان.یک اتومبیل اخرین سیستم یا ...)

همه ما می دانیم که تمام کرات اسمانی و هر چیزی از انرژی بوجود امده است و همچنین می دانیم که انرژی هیچگاه از بین نمی رود بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود.یعنی از زمان افرینش این انرژی بوده و تا الان نیز چیزی از ان کاسته نشده است.یعنی یک جریان دائمی از انرژی در جهان هستی جاری است اما ما چگونه میتوانیم از این انرژی به نفع خودمان استفاده کنیم.

وقتی شما چیزی را می خواهید(خوب یا بد) ذهن شما یک فرکانسی به دنیای خارج ارسال می کند و این انرژی در فضا جریان می یابد.در این زمان تمام هستی -کائنات-دست به دست هم می دهند تا خواسته شما را اجابت کنند. پس سعی کنید همیشه فقط به چیزهایی که می خواهید برایتان اتفاق بیافتد فکر کنید نه به چیزهایی که نمی خواهید زیرا کائنات یا جهان هستی به خوب بودن یا بد بودن خواسته شما توجهی نمی کند بلکه فقط به خواسته و فرکانس ارسالی ذهن شما توجه می کند.مثلا تا حالا دقت کرده اید که پلیس چرا کسانی را که گواهینامه ندارند را بهتر تشخیص می دهد و انها همیشه خود را بدشانس می دانند.واقعیت این است که انها نا خواسته پلیس را جذب می کنند چون در حین رانندگی مدام به این موضوع فکر می کنند که " اگرپلیس بیاید چه؟ " و هزاران فکر ناخواسته دیگر. یا اینکه کسانی که بیشتر در مورد بیماری صحبت می کنند بیشتر بیمار می شوند چون خودشان ان را جذب می کنند ان هم نا اگاهانه.

چیزی را که می خواهید واقعا با جان و دل بخواهید.ایمان داشته باشید که حتما به ان می رسید.خود را لایق ان چیز بدانید.زبان وقلب شما یکی باشد نه اینکه با زبان بخواهید و قلبا مطمئن باشید که به ان نمی رسید.

یک مثال عملی از استفاده این قانون در زندگی شخصی خودم را برایتان نقل می کنم:

من دانشجو هستم و جایی هم کار نمی کنم (فقط درس می خوانم و گاهی در مشاور املاک خودمان هستم).تابستان امسال من برای تفریح تصمیم گرفتم به شمال کشور بروم. دیدم اگر بخواهم با خودم دوربین دیجیتال.mp4 و... ببرم این وسایل خیلی دست و پا گیر خواهند بود و ممکن بود در کوله پشتی ام صدمه ببینند. تصمیم گرفتم چند روزی گوشی موبایل دوستم که خیلی نسبت به گوشی من مدرن تر بود را قرض بگیرم و از شر این وسایل خلاص بشوم.وقتی با گوشی دوستم کار می کردم از گوشی خوشم امد و گفتم زمانی که برگشتم حتما از همین مدل گوشی می خرم.وقتی رسیدم به مقصد اولین سوال میزبان در مورد مدل گوشی بود و اینکه چطور من گوشی را خریده بودم و من جواب دادم که این گوشی برای من نیست و زمانی که برگشتم حتما خواهم خرید.چنان با اطمینان جواب دادم که میزبان از من خواست که موجودی حسابم را بهش بگویم اما واقعیت این بود که چیزی تو حسابم نبود.و تمام پولی که داشتم همیشه خرج می کردم.(چون من هزینه هام خیلی زیاده-ازمسافرت هام گرفته تا خرج خودم-)

یعنی تامین پول گوشی مورد نیاز و خرید چند تا لوازم دیگه نزدیک به یک میلیون تومان احتیاج داشتم که برای من که سر کار نمی رفتم و فقط پول تو جیبی می گرفتم وتصمیم گرفته بودم که در همین چند روز این وسایل را بخرم تقریبا غیر ممکن بود.اما چیزی که مهم بود این بود که من با اطمینان و قلبا چنین چیزی را می خواستم و باور داشتم حتما این وسایل را می خرم.تو این مدت همیشه با خودم تصور می کردم که وسایل مورد علاقه ام را گرفتم و از انها لذت می برم. تا اینکه من از مسافرت برگشتم .اولین کار این بود که نشستم و حساب کردم که چگونه می توانم با پدرم کار کنم و باید املاک چه مقدار کار می کرد که نیاز من رفع شود.جالب اینجاست که من سالها در املاک بودم و کنار پدرم کار می کردم اما هیچوقت به این فکر نمی کردم که با پدرم همکار بشوم.یعنی بطور حرفی ای با هم کار کنیم و باید کاری می کردم که در امد بالایی داشته باشیم تا سهم من به مقداری بشه که نیاز داشتم ان هم در زمانی که میشه گفت خبری نبود.

وقتی موضوع را با پدرم در میان گذاشتم خیلی استقبال کرد (چون من تصمیم خود را گرفته بودم و اگر قبول نمی کرد در جای دیگری مشغول به کار می شدم) و رابطمون در مغازه به کلی به یک رابطه رسمی تبدیل شد.

صبح ها با اشتیاق فراوان به املاک می رفتم.چک لیست هایی از مشتریان تهیه کرده بودم. با همه در تماس بودم و از تمام تکنیکهای بازاریابی استفاده می کردم.

شاید باورش سخت باشه اما من در بیست روز به تمام خواسته هایم رسیدم.در امد املاک در این ماه فوق تصور بود.وقتی اخر ماه درامدمان را بررسی می کردیم خیلی برایمان جالب بود و پدرم نیز از همکاری با من فوق العاده راضی بود.

این مثال کوچکی بود از قانون جذب در زندگی من.چیزی که این داستان واقعی می خواست برایتان تعریف کند این بود که با اطمینان چیزی را بخواهید.همانطور که من خواستم و به ان رسیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 23:14  توسط   |