قلمم را بر می دارم
وبه اندازه شوقم به وصال
به تمنای دلم در طلبت
می نویسم از تو
"اری , تا شقایق هست زندگی باید کرد"
من هنوز بوی تو را می فهمم
من تو را می شنوم...
تو که اینجا بودی
من در ان خاطره ها گم بودم
امدی چون رویا
دل من باز شکفت
تپش قلب مرا باز شکاری شنفت
دل من لرزان شد
رعشه ای افتاد در عمق وجودم از تو
حجم بودنت مرا باز گرفت...
برو ای عاطفه ام
چشم من خسته شد از بارش اشک
دل من سنگ شدست
برو جایی که بخواهند تو را
یا که جانی باشد
که توان قربان کرد
جان من را که گرفتی اخر
***
من هنوز , بوی تو را می فهمم
من تو را می شنوم...
